تبليغاتX
جرعه ای از جام هستی

جرعه ای از جام هستی

در زمین عشقی نیست که زمینت نزند، آسمان را دریاب...

داســـتـاטּ مـَـטּ و تــو از آنــجـا شـــروع شـد

کــﮧ پـشـت شـیشــﮧ ے بـے جـاטּ مـانیـتـور بـــﮧ هــم جــاטּ دادیــم ... !

با دکــمـــﮧ ـهــای سـَـرد کـیـبـرد ، دســت هـاے هــم را گـرفـتیـم و گــرمایـش را حـِـس کــردیـم ...!

بـا صــورتـک ـهـا ، هــمـدیگـر را بـوســیـدیـم و طــمـع لــَـب ـهــایـمـاטּ را چـشـیـدیم ...!

آهــنـگـے را هــم زمــاטּ با هــم گــوش کــردیـم و اشــک ریـخـتیـم ...!

شـــب بــخـیر ـهـایـماטּ پشــت خـط ـهـای مـوبایلـماטּ جـا نمـے مـانـد ...!

امــروز داســـتاטּ بــرگشــت ...

آغـــوش ـهـایــمـاטּ واقــعـی ،

بوســــﮧ ـهـایماטּ حــقـیقـی ،

امــا

با ایـטּ تــفـاوت کـــﮧ دیـگر مـــטּ و تـــو نـبـودیم...!

پشــت شـیشــﮧ ی ســرد مانیتـورم ، دلــم لــک زده براے یــک صــورتـک بــوســﮧ ....!

لــک زده بــراے یــک آهنـگ هــمـزماטּ ...

لــک زده براے یــک شــب بـخـیر ...
نوشته شده در دوشنبه 1391/03/01ساعت 16:54 توسط مریم| |

نمیدانم چرا دوست دارم بنویسم

بنویسم از این حس سرکوب شده

از این حسی که بغض به گلوم میندازد

از این حال غریب !!!
از این دلتنگی و تضاد تلخ!

از آن روزهای بی تکرار

از آن التهاب درون و از آن عشق دیر یافته

عزیز دورم! دور نزدیکم ! عزیز عزیزم !

با تو بودن به گونه ای و بی تو بودن به گونه ای دیگر است

تو را باید کجای روزگارم جای دهم ؟

که دست هیچ اندیشه ای به تو نرسد !

که هیچ گاه از دستت ندهم ؟

تو را باید به چه نام بخوانم که بمانی و من ؟!

من کجای روزگارت خواهم بود؟

من با نگاهت حرفها دارم

مقصد هایی برای رسیدن

تو درد مشترکی ! مرا فریاد کن

باتو میشود همیشه عاشق ماند

تو از آن منی و من بی تو ویرانه ای بیش نیستم ...

بمان ...
نوشته شده در دوشنبه 1391/03/01ساعت 0:59 توسط مریم| |

زن سینه‌های برجسته نیست

موی مش کرده

ابروی برداشته

لبانِ قرمز نیست

زن لباسِ سفید

... شب با شکوه عروسی

بوی خوشِ قرمه سبزی

هوسِ شب‌های جمعه

قرار‌هایِ تاریکی‌ ، کوچه پشتی‌، تویِ یک ماشین نیست

زن خون ریزی

کمر دردِ ماهانه

پوکی استخوان

یک زنِ پا بماه

حال تهوع

استفراغ

درد‌های زایمان

مادر بچه‌ها نیست

زن عصایِ روز‌های پیری

پرستار ، وقتِ مریضی

رفیقِ پای منقل

مزه بیار عرق دوره‌های دوستانه نیست

زن

وجود دارد

روح دارد

قدرت

جسارت

پا به پای یک مرد ، زور دارد

عشق

اشک

نیاز

محبت

یک دنیا آرزو دارد

زن ... همیشه ... همه جا ... حضور دارد

و اگر تمام اینها یادت رفت

تنها یک چیز را به خاطر داشته باش

که هنوز هیچ مردی پیدا نشده

که بخواهد در ایران

جایِ یک زن باشد
نوشته شده در یکشنبه 1391/02/31ساعت 15:57 توسط مریم| |

خطی کشید روی تمام سوال ها

تعریف ها، معادله ها، احتمال ها

خطی کشید روی تساوی عقل و عشق

خطی دگر بر قاعده ها و مثال ها

خطی دگر کشید بر قانون خویشتن

قانون لحظه ها و زمان ها و سال ها

از خود کشید دست و به خود نیز خط کشید

خطی به روی دفتر خط ها و خال ها

خط ها به هم رسید و به یک جمله ختم شد

با عشق ممکن است تمام محال ها.....

نوشته شده در سه شنبه 1391/02/19ساعت 11:30 توسط مریم| |

اگر هزار بار هم بگویی برو




نمی روم


جای من همین جاست ...


آنروز که هم چون قاصدکی در باد،


به نگاهت می پیچیدم و تو از آن سوی نگاهت


به رقص قاصدک دل می سپردی،


آنروز باید مرا فوت می کردی


تا هنگام نشستن در جای دیگری اتراق کنم


جای من همین جاست .



در قلب تو


نه باد می آید ،


نه سیل


و مرا به تنهایی یارای گذر نیست


...


چه بخواهی


چه نخواهی


مهمان ابدی قلب توام


مرگ هم ناتوان است برای جداییمان


روز مرگ من و تو یکیست ...




تا ابد با تو می مانم
نوشته شده در دوشنبه 1391/02/18ساعت 16:30 توسط مریم| |

یک شرکت بزرگ قصد استخدام تنها یک نفر را داشت. بدین منظور آزمونی برگزار کرد که تنها یک پرسش داشت. 


پرسش این بود:

"شما در یک شب طوفانی سرد در حال رانندگی از خیابانی هستید. از جلوی یک ایستگاه اتوبوس در حال عبور کردن هستید. سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند.: یک پیرزن که در حال مرگ است. یک پزشک که قبلاً جان شما را نجات داده است. یک خانم/آقا که در رویاهایتان خیال ازدواج با او را دارید. شما می توانید تنها یکی از این سه نفر را برای سوار نمودن بر گزینید. کدامیک را انتخاب خواهید کرد؟ دلیل خود را بطور کامل شرح دهید."

پیش از اینکه ادامه حکایت را بخوانید شما نیز کمی فکر کنید ....

قاعدتاً این آزمون نمی تواند نوعی تست شخصیت باشد، زیرا هر پاسخی دلیل خاص خودش را دارد:

پیرزن در حال مرگ است، شما باید ابتدا او را نجات دهید. هر چند او خیلی پیر است و به هر حال خواهد مرد.

شما باید پزشک را سوار کنید. زیرا قبلاً او جان شما را نجات داده و این فرصتی است که می توانید جبران کنید. اما شاید هم بتوانید بعداً جبران کنید.

شما باید شخص مورد علاقه تان را سوار کنید زیرا اگر این فرصت را از دست دهید ممکن است هرگز قادر نباشید مثل او را پیدا کنید.

از دویست نفری که در این آزمون شرکت کردند، تنها شخصی که استخدام شد دلیلی برای پاسخ خود نداد. او نوشته بود:

"سوئیچ ماشین را به پزشک می دهم تا پیرزن را به بیمارستان برساند و خودم به همراه همسر رویاهایم متحمل طوفان شده و منتظر اتوبوس می مانیم!"

پاسخی زیبا و سرشار از متانتی که ارائه شد گویای بهترین پاسخ است و مسلما همه می پذیرند که پاسخ فوق بهترین پاسخ است، اما هیچکس در ابتدا به این پاسخ فکر نمی کند. چرا؟

زیرا ما هرگز نمی خواهیم داشته ها و مزیت های خودمان را (ماشین، قدرت، موقعیت) از دست بدهیم. اگر قادر باشیم خودخواهی ها، محدودیت ها و مزیت های خود را از خود دور کرده یا ببخشیم، گاهی اوقات می توانیم چیزهای بهتری بدست بیاوریم....
 
نوشته شده در یکشنبه 1391/02/10ساعت 18:51 توسط مریم| |


همسرم با صدای بلندی گفت : تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟ میشه بیای و به
دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟

روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم.

تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود.

ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت.

آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود.

گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟

فقط بخاطر بابا عزیزم. آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت:

باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم. ولی شما باید…. آوا مکث کرد.

بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟

دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم، قول میدم. بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم.

ناگهان مضطرب شدم. گفتم، آوا، عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی.
بابا از اینجور پولها نداره. باشه؟

نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام.

و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد.

در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن
عصبانی بودم.

وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج میزد.

همه ما به او توجه کرده بودیم. آوا گفت، من می خوام سرمو تیغ بندازم. همین یکشنبه.

تقاضای او همین بود.

همسرم جیغ زد و گفت: وحشتناکه. یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه؟ غیرممکنه. نه در خانواده ما. و مادرم با صدای گوشخراشش گفت، فرهنگ ما با این برنامه های تلویزیونی داره کاملا نابود میشه.
گفتم، آوا، عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی خوای؟ ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین می شیم.
خواهش می کنم، عزیزم، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی؟

سعی کردم از او خواهش کنم. آوا گفت، بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود؟

آوا اشک می ریخت. و شما بمن قول دادی تا هرچی می خوام بهم بدی. حالا می خوای بزنی زیر قولت؟

حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم: مرده و قولش.

مادر و همسرم با هم فریاد زدن که، مگر دیوانه شدی؟

آوا، آرزوی تو برآورده میشه.

آوا با سر تراشیده شده صورتی گرد و چشمهای درشت زیبائی پیدا کرده بود .

صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. دیدن دختر من با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشائی بود. آوا بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد. من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم.

در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت، آوا، صبر کن تا من بیام.

چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود. با خودم فکر کردم، پس موضوع اینه.

خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفی کنه گفت، دختر شما، آوا، واقعا
فوق العاده ست. و در ادامه گفت، پسری که داره با دختر شما میره پسر منه.
اون سرطان خون داره. زن مکث کرد تا صدای هق هق خودش رو خفه کنه. در تمام ماه گذشته هریش نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده.
نمی خواست به مدرسه برگرده. آخه می ترسید هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن
مسخره ش کنن .

آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها رو بده. اما، حتی فکرشو هم
نمی کردم که اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه .

آقا، شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین.

سر جام خشک شده بودم. و… شروع کردم به گریستن. فرشته کوچولوی من، تو بمن درس دادی که فهمیدم عشق واقعی یعنی چی؟

 خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی نیستن که آنجور که می خوان زندگی می کنن. آنها کسانی هستن که خواسته های خودشون رو بخاطر کسانی که دوستشون دارن تغییر میدن.....
نوشته شده در جمعه 1391/02/01ساعت 0:1 توسط مریم| |

سبک نکرده دلمو گریه ،برای دیدنت

آرزوهام تمام شدن،تو حسرت ندیدنت

روزای تکراری من، انگار تمومی نداره

بدون تو، بی کسی هام ،طاقت دوری نداره

کجا برم ؟به کی بگم؟قصه ی ما تموم شده

تواین سکوت لحظه ها،داشتنت آرزوم شده

خدایا اگه هنوز بیادمی،بدون براش دلواپسم...

خدایا نذارکه باورم بشه دیگه بهش نمیرسم

خسته شده نگاه شب،ازدیدن اشکای من

چی مونده جز گذشته هام بدون تو برای من؟

بیا که پایان منه لحظه ی بی تورفتنم

تو انتظار هر نفس،در انتظار مردنم





دارم دیوونه میشم...

انصافا خودتون قضاوت کنین

اگه جای من بودین چیکار میکردین؟

7 ماهه عشقمو ندیدم...

خداییش نامردیه

خیلیم نامردیه...

یعنی بعد از این همه وقت حقم نیست بتونم ببینمش...

فقط میخوام یه ساعت پیشش باشم همین...

خواسته ی زیادیه؟!؟!؟



جون هرکی دوس دارین برام دعا کنید...

امروز به خاطر من از بندر اومده فردام میخواد بره....

باید ببینمش...

اگه نشه.....  :'(

نوشته شده در چهارشنبه 1391/01/30ساعت 19:56 توسط مریم| |

ای تنها دلیل رد کردن هر دلیل و ای تنها بهانه ی آوردن هر بهانه


دیوانه ی مهربانی توام...


ای بهترین چه خوب شد که به دنیا آمدی و چه خوبتر شد که دنیای من شدی


پس برای من بمان و بدان که تو تنها بهانه برای بودنی


تولدت مبارک عشق من...

نوشته شده در دوشنبه 1391/01/21ساعت 6:15 توسط مریم| |

نیستش

نمیدونم کجاس؟

چه میکنه؟

ولی میدونم که ندارمش...



یه دکلمه ی خییییییییییلی خییییییییلی قشنگه با صدای استاد پرویز پرستویی

واقعا قشنگه

نمیدونم قدیمیه یا جدید ولی من تازه گیرش آوردم

نگیرید از دستتون رفته...



دانلود




نوشته شده در یکشنبه 1391/01/20ساعت 22:58 توسط مریم| |

تحمل کن عزیز دل شکسته
تحمل کن به پای شمع خاموش
تحمل کن کنار گریه ی من
به یاد دل خوشی‌‌های فراموش
جهان کوچک من از تو زیباست
هنوز از عطر لبخند تو سرمست
واسه تکرار اسم ساده ی توست
صدایی از من عاشق اگر هست
منو نسپر به فصل رفته ی عشق
نذار کم شم من از آینده ی تو
به من فرصت بده گم شم دوباره
توی آغوش بخشاینده ی تو
به من فرصت بده برگردم از من
به تو برگردم و یار تو باشم
به من فرصت بده باز از سر نو
دچار تو گرفتار تو باشم
نذار از رفتنت ویرون شه جانم
نذار از خود به خاکستر بریزم
کنار من که و ا میپاشم از هم
تحمل کن تحمل کن عزیزم
به من فرصت بده رنگین کمون شم
از آغوش تو تا معراج پرواز
حدیث تازه ی عشق توام من
به پایانم مبر از نو بیاغاز ...............
نوشته شده در جمعه 1391/01/18ساعت 3:59 توسط مریم| |

آری آغاز،دوست داشتن است...


گرچه پایان راه ناپیداست..


من به پایان دگر نیندیشم..


که همین دوست داشتن ، زیباست...!♥♥
نوشته شده در جمعه 1391/01/18ساعت 2:41 توسط مریم| |

عمری با حسرت و انده زیستن نه برای خود فایده ای دارد و نه برای دیگران
باید اوج گرفت تا بتوانیم آن چه را که آموخته ایم با دیگران نیز قسمت کنیم

.

.

.

لحظات از آن توست؛ آبی، سبز، سرخ، سیاه، سفید،... رنگهایی را که بایسته است بر آنها بزن


روزهایت رنگارنگ
 
 سال نو مبارک...
نوشته شده در سه شنبه 1391/01/01ساعت 19:50 توسط مریم| |

بزار دستاتو بگیرم نباشی میمیرم

میرم به اونجا که زود بمیرم

نگو که میخوای ازم جدا شی

نمیشه دیگه نباشی

بگو میمونی همیشه پیشم

من از نبودت دیوونه میشم

دیدنت یه انتظاره برام میدونم

داشتنت راهی نداره من از تو دورم

تو بزار خون تو رگ هام با یاد تو جون بگیرم

مثه یه موضوع تموم شد نزار آخرش بمیرم

به گمونم نمیتونم دستای تو رو بگیرم

این واسم یه آرزو شد تو رو باز بغل بگیرم

بیا یه بار دیگه توی چشام نگاه کن

بیا یه بار دیگه منو صدا کن

اگه دیگه منو دوسم نداری

میری عاشقونه منو رها کن

نمیزارم بگی دوست ندارم

من یه پرنده ی شکسته بالم

تو بودی همش بهم میگفتی

محاله که بی تو دووم بیارم

بزار دستاتو بگیرم

نباشی میمیرم....


نوشته شده در جمعه 1390/12/26ساعت 18:48 توسط مریم| |

باید اینجا وسط خاطره ها گریه کنم

سر هر جمله که می گفت بیا گریه کنم

باید امشب برم مست کنم تا خود صبح

تا فارق شوم از اشک و صدا گریه کنم

دل من تنگ که نه خرد شد از رفتن تو

لحظه گشت بد این خاطره را گریه کنم

ثانیه محو سکوت است در اندیشه ی تو

من برای غم این ثانیه ها گریه کنم

کار من نیست شناسایی راز گل سرخ

شاید این است فقط قافیه را گریه کنم...
نوشته شده در جمعه 1390/12/26ساعت 2:1 توسط مریم| |

خوشبختي چيست؟ يك عشق وافر، داشتن شغل عالي يا يك اتومبيل بزرگ؟ تمام اينها تعريف خوشبختي واقعي نيستند. روانشناسان انگليسي مشخص كرده اند كه خوشبختي با شخصيت ارتباط مستقيم دارد. همچنين آنها فرمولي را براي محاسبه خوشبختي پيدا كرده اند، بدين صورت كه: 


(P+(5xE)+(3xH = خوشبختي

در اين فرمول، P بيانگر خصوصيات فردي مانند برنامه ريزي براي زندگي و قابليت سازش است. E بيانگر موجوديت است كه خود شامل سلامتي، ثبات مالي و دوستي مي شود. H بيانگر ارزشهاي بالايي چون احساس خود ارزشمندي، انتظارات و داشتن حس شوخي است. بنابر توضيحات يكي از سازندگان اين فرمول، محاسبه ميزان خوشبختي، كه ميزان حداكثر آن 100 در نظر گرفته مي شود، با طرح 4 سوال انجام مي پذيرد كه پاسخهاي آنها براساس مقادير بين يك (حداقل) و ده (حداكثر) طبقه بندي مي شود:

1- آيا شما برون گرا، پر انرژي و انعطاف پذير هستيد؟

2- آيا شما براي زندگيتان برنامه ريزي مثبت داريد و مي توانيد بسرعت از يك وضعيت بحراني بيرون بياييد و آيا احساس مي كنيد كه بر روي زندگيتان تسلط و كنترل داريد؟
پاسخ به سوالهاي 1 و 2 و جمع و برآيند نتيجه آنها مقدار P را مشخص مي كند.

3- آيا نيازهاي اوليه شما در ارتباط با سلامتي، وضعيت مالي و حس اجتماعي بودن برآورده مي شود؟
پاسخ به اين سوال مقدار E را مشخص مي كند.

4- آيا شما از حمايت و پشتوانه افرادي كه در كنارتان هستند برخورداريد و كارهاي شما براي آنها خوشايند است؟ آيا انتظارات شما برآورده شده است؟

پاسخ به اين سوال مقدار H را مشخص مي كند.


پ ن: برا من شد 32%      :(         شمام اگه دوس داشتین درصداتونو برام بزارین...

نوشته شده در پنجشنبه 1390/12/25ساعت 17:24 توسط مریم| |

آرام باش ،ما تا همیشه مال همیم ، همیشه عاشق و یار همیم
آرام باش عشق من ، تو تا ابد در قلبمی ، تو همه ی وجودمی
بیا در آغوشم ، جایی که همیشه آرزویش را داشتی ، جایی که برایت سرچشمه آرامش است
آغوشم را باز کرده ام برایت ، تشنه ام برای بوسیدن لبهایت
بگذار لبهایت را بر روی لبانم ، حرفی نمیزنم تا سکوت باشد بین من و تو و قلب مهربانت
خیره به چشمان تو ، پلک نمیزنم تا لحظه ای از دست نرود تصویر نگاه زیبای تو
دستم درون دستهایت ، یک لحظه رها نمیشود تا نرود حتی یک ذره از گرمای دستان لطیف تو
محکم فشرده ام تو را در آغوشم ، آرزو میکنم لحظه مرگم همینجا باشد ، همین آغوش مهربانت
چه گرمایی دارد تنت عشق من ، رها نمیکنم تو را تا همیشه باشی در کنار قلب من
قلب تو میتپد و قلب من با تپشهای قلبت شاد است ، هر تپشش فریاد عشق و پر از نیاز است
آرامم ، میدانم اینک کجا هستم ، همانجایی که همیشه آرزویش را داشتم ،همانجایی که انتظارش را میکشیدم و هر زمان خوابش را میدیدم آن خواب برایم یک رویای شیرین بود....
در آغوش عشق ، بی خیال همه چیز ، نه میدانم زمان چگونه میگذرد و نه میدانم در چه حالی ام
تنها میدانم حالم از این بهتر نمیشود ، دنیای من از این عاشقانه تر نمیشود
گرمای هوس نیست این آتش خاموش نشدنی آغوش پاکت
عشق است که اینک من و تو را به این حال و روز انداخته ، عشق است که اینک ما را به عالمی دیگر برده ، عشق است که من و تو را نمیتواند از هم جدا کند هیچگاه
خیلی آرامم ، از اینکه در آغوشمی خوشحالم
نوشته شده در پنجشنبه 1390/12/25ساعت 2:20 توسط مریم| |

دیگر نمانده هیچ به جز وحشت سکوت
دیگر نمانده هیچ به جز آرزوی مرگ
خشم است و انتقام فرومانده در نگاه
جسم است و جان کوفته در جستجوی مرگ
تنها شدم ، گریختم از خود ، گریختم
تا شاید این گریختنم زندگی دهد
تنها شدم که مرگ اگر همتی کند
شاید مرا رهایی ازین بندگی دهد
تنها شدم که هیچ نپرسم نشان کس
تنها شدم که هیچ نگیرم سراغ خویش
دردا که این عجوزه ی جادوگر حیات
بار دگر فریفت مرا با چراغ خویش
اینک شب است و مرگ فرا راه من هنوز
آنگونه مانده است که نتوانمش شناخت
اینک منم گریخته از بند زندگی
با زندگی چگونه توانم دوباره ساخت ؟
نوشته شده در چهارشنبه 1390/12/24ساعت 16:26 توسط مریم| |


به من چیزی بگو شاید هنوزم فرصتی باشه

هنوزم بین ما شاید یه حس تازه پیدا شه

یه راهی روی من واکن تو این بیراهه ی بن بست

یه کاری کن برای ما،اگر مایی هنوزم هست...
نوشته شده در چهارشنبه 1390/12/24ساعت 15:0 توسط مریم| |

 گاهی دلم میخواهد

وقتی بغض میکنم

خدا از آسمان به زمین بیاد

اشک هایم را پاک کند

دستم را بگیرد و بگوید:

اینجا آدما اذیتت میکنن؟!!!



بــیـــا بــــــریــــــــم.................

نوشته شده در سه شنبه 1390/12/23ساعت 23:48 توسط مریم| |

بی تو هیچ نمی خواهم

نه آسمان ، نه زمین

نه باران ، نه خیس شدن

نه تازگی ، نه طراوت

گرمای دستانت را به من بده

همه چیز را از من بگیر
نوشته شده در سه شنبه 1390/12/23ساعت 3:22 توسط مریم| |

حس خفگی این روز هایت را جدی نمی گیری

میگی:::چیزی نیس همه چی درست میشه

ولی چه جوری؟؟

کی درستش میکنه؟

بسه دیگه هر چی خودتو گول زدی

پاشو دیگه لعنتی 
نوشته شده در دوشنبه 1390/12/22ساعت 23:39 توسط مریم| |


شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :

سلام عزیزم دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم.

دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.

یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ….

پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند…



پ ن 1 : نمیدونم چرا وقتی خوندمش اشکم دراومد... با این که تکراری بود... خیلی قشنگه...

پ ن 2 : امیدوارم یه سریا حواسشونو جم کنن که دیگه عشق بعضیا اینجوری موندگار نشه.... 

نوشته شده در دوشنبه 1390/12/22ساعت 22:46 توسط مریم| |

تمام حرف ها....


همـان هایی هستنــد که نــوشتـــه نمی شوند


همـان ســـه نقطـــه های بیچـاره ...!

نوشته شده در دوشنبه 1390/12/22ساعت 20:13 توسط مریم| |

خدایا خبر داری که شوخی شوخی داریم پیر میشیم قرار نیست مارو یه خورده به آرزو هامون برسونی......؟؟؟!!
نوشته شده در دوشنبه 1390/12/22ساعت 20:10 توسط مریم| |


دلم...

هم تنگ شده هم گرفته هم درد میکنه هم داغونه و داره میسوزه...

بیچاره دلم

من به جهنم

دل بیچارم چه گناهی داشت مگه

گناهش عاشقی بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آره

تنها گناهم اینه که عاشقم؟!؟!؟؟!؟؟!؟!

آهای مردمی که به عشق من میگین هرزگی

اونایی که به من میگین ج... ای

دیگه از هیچ چیز و هیچ کس شرم ندارم

آره به قول همین شماها شرم و حیا رو قورت دادم یه آبم روش

من عاشقشم

همه کسمه

دوسش دارم

زندگیمم براش میدم

شماهایی که نمیفهمین عشق چیه

نمیدونین عاشق کیه

حالیتون نیست عاشقی چه حسیه

لطفا زر اصافه نزنید

اگه عاشقی من گناهه میخوام تا آخر عمرم گناهکار بمونم

به کسی چه مربوطه

تا میگم «بغل» میگم «بوس» همه میگن هرزه....

آخه نفهم تو اصلا میدونی آرامش یعنی چی

میفهمی آرامش محض چه حسیه

میفهمی وقتی بغل عشقت باشی چه حسی داره

میفهمی وقتی آدم تو دو وجب جا خودشو گم میکنه و دیگه نه زندگیو میخواد نه مرگو نه بهشتو نه جهنمو یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

میفهمی وقتی آدم حاضره همه چیزشو بده فقط دو دیقه تو بغل عشقش باشه یعنی چی

میفهمی وقتی تمام زندگیه آدم تو دو حرف خلاصه میشه یعنی چی

تمام زندگیه من دو حرفه

«تو»

دیگه هیچ کس و هیچ چیز برام اهمیت نداره جز عشقم

حالا هر کسی هرچیزیم دلش میخواد بگه

بازم داد میزنم

بدون ترس از هییییییییییییییییییچچچچچچچچچچچچ بنی بشری

بازم میگم

برا هزارمین بار

برا همیشه

عاشقشم...

نوشته شده در یکشنبه 1390/12/21ساعت 17:33 توسط مریم| |

دلم میخواد زندگیمو موقت بدم دست یه آدم دیگه

.
.
.
.

بگم نسوزی هاااااااااا تو بازی کن تا من برگردم...
نوشته شده در شنبه 1390/12/20ساعت 21:5 توسط مریم| |

چهره خودم را نمیشناسم

آینه همین نزدیکیهاست

همان چشمها

همان چهره

امروز اما شکسته ام

امروز در خود ریخته ام


امروز زخمی بر دل دارم که هیچ چسبی بر آن نمیچسبد

اما آینه همان است...

.

.

.

من آن نیستم....!!!!!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در شنبه 1390/12/20ساعت 19:9 توسط مریم| |

عشق یعنی وقتی هزاردلیل برای رفتن هست

.

.

.

.

هنوزدنبال یه بهونه ای که بمونی...  :'(

نوشته شده در شنبه 1390/12/20ساعت 19:4 توسط مریم| |

دارم داد میزنم یه کمی آرومتر شم

برو عیب نداره که همیشه بخت ما سیاهه

دارم میمیرم میخوابم رو اون تختی که نگاهت

بهم خیره میشد تو بغلم آروم میگرفت

دلم خیلی پره کاش الان بارون میگرفت

چیزی نگو منم آروم بگیرم

فدا سرت اگه چشام  پره غم شده

فدا سرت اگه بودن تو کم شده....

نوشته شده در شنبه 1390/12/20ساعت 15:56 توسط مریم| |

Design By : Mihantheme